X
تبلیغات
رایتل

بوی عطر مادر

خاطراتم

مسافر راهیان نور یا سفری به سرزمین نور

برای این پست مقاله ای انتخاب کرده بودم ولی دعوت دختر عموی بزرگوارم خانم موسوی را لبیک میگم و از خاطرات جنوب براشون مینویسم
چرا که چند روز دیگه با خواهرای بسیج عازم کربلای ایران هستم
ببخشید یه مرتبه رفتم توی اون فاز ساال 61 سالی که جنوب و راهیان نور به شکل الان نبود . نه دیدار کننده هاش این دید و حال و هوا رو داشتند و نه فضا فضای گردشگری داشت .
روزی بود روزگاری... یه خانم از یکی از استانهای معتدل و نسبتا خوش آب و هوا میخواست بره قشلاق بره جایی که عرب تهدید میکرد کشورشو جایی که فرزندان آب و خاکش در سنگرهای خاکی با کمترین امکانات روز و کمترین ترس و دلبستگی دنیوی جمع شده بودن تا پوزه دشمن بعثی رو که تجاوز به میهن شون کرده بود به خاک مزلت بمالند.

برای این پست مقاله ای انتخاب کرده بودم ولی دعوت دختر عموی بزرگوارم خانم موسوی را لبیک میگم و از خاطرات جنوب براشون مینویسم
چرا که چند روز دیگه با خواهرای بسیج عازم کربلای ایران هستم
ببخشید یه مرتبه رفتم توی اون فاز ساال 61 سالی که جنوب و راهیان نور به شکل الان نبود . نه دیدار کننده هاش این دید و حال و هوا رو داشتند و نه فضا فضای گردشگری داشت .
روزی بود روزگاری... یه خانم از یکی از استانهای معتدل و نسبتا خوش آب و هوا میخواست بره قشلاق بره جایی که عرب تهدید میکرد کشورشو جایی که فرزندان آب و خاکش در سنگرهای خاکی با کمترین امکانات روز و کمترین ترس و دلبستگی دنیوی جمع شده بودن تا پوزه دشمن بعثی رو که تجاوز به میهن شون کرده بود به خاک مزلت بمالند.
میرفت تا همراه یکی از این دلیر مردان خودشو تطهیر در خاک جنوب کنه و شاید بتونه برای چادر مشکی اش که سیاه سیاه بود گرد و غباری فراهم کنه تا تیرگی را از دل خودش برداره
میرفت تا بتونه سالها بعد بیاد و بشینه برای شما داستانهایی رو تعریف کنه که رزمنده های اون زمان از گفتنش و ثبتش روی کاغذ دریغ کردن و توی دلهای بزرگشون گذاششتن و درشو سه قفله و پرواز کردن
این راوی رسید به جایی که بهش میگفتن دشت بلای ایران هر روز صبح و شبش و آسمونش بوی خون و باروت میداد . و به جای کوکوی کبورهای چاهی اش صدای نفیر تیر و گلوله بود.
البته یه شباهت با راهیان نور الان داشت اونم وضع غذا بود کنسرو و نون خشکش.اما توی شهر جنگی آبادان نانوایی هایی بودن مخصوصا خیابون کفیشه؛ یادش بخیر.....
خوب الان اگر توی راهیان نور کسی میاد روایتگری میکنه اون موقع ها روایت پیش می آمد نمیخواست کسی روضه بگه بقیه اشک بریزن گوشه گوشه های این سفر برای راوی ما روایتی بود سخت و بسیار شبیه روایات کربلا
راوی میگه توی کربلای ایران به جای اینکه بری سر خاک شهیدی و از بچه گی تا زمان شهادتش برات بگن شهید میامد و میجنگید و وقتی پاره پاره میشد و راوی بهش میرسید تا زخمشو ببنده تا براش کاری بکنه شهید با حرف هاش اثبات میکرد که کیست و از کجاست و برای چه امده اون موقع بود که راوی سر به آسمان میبرد و پناه به دل شکسته اش که شاهد عروج ستاره های زمینی شده بود. سخت و دشوار بود اما گذشت. ویا وقتی شهیدی لبه چادر اونو میگرفت قسمش میداد که خواهرم سیاهی چادر تو از سرخی خون من کوبنده تره و دشمنان برای در آوردن چادر از سر توست که خون منو و یارانم را می ریزند ؛خواهرم نگذار کسی اینو ازت بگیره بهش افتخار کن؛اون موقع بودش که راوی سخت دنیا براش عوض شد و ژیش روی شهید قسم خورد تا زنده است از آنچه که خون برادر و خواهراش ریخته شده دست بر نداره . شاید باورتون نشه این راوی هر وقت میخواست چادر بژوشه اول می بوسیدش و با یا زینب به سر میکرد.
اما روای الان نمیدونه وقتی دوباره بر خاک اون شهدا قدم میزاره چطور باید سرشو بالا بگیره در صورتی که خیلی از آرمانهای شهدا زیر پا گذاشته شده.
هر چند روای سعی در خفظ امانات شهدا کرده ولی نشد که بقیه را به این امر تر غیب کنه و یا کم تونست. حالا با چه رویی میخواهد بیاد راهیان نور نمیدونم......
ولی باز شکر خدا که لا اقل این اردوها برگزار میشه... یکی به یاد اون روزها میاد و خودشو به خاک کربلا تیمم میده ... یکی میاد عوض میشه ... و یکی هم مثل راوی میاد حسرت ماندن و شاهد آنچه می گذرد را توی دل تنگش مرور میکنه....
ان شا الله بنده حقیر هم بتونم توی این سفر عوض بشم یعنی آدم بشم

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 08:19 ب.ظ | نویسنده: سید | چاپ مطلب
نظرات (1)
پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1388 12:09 ق.ظ
BoxeTop
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تبلیغات با هزینه بسیار کم در لینک باکس قدرتمند روزانه بیش از 14000 بازدید و رنک 2


http://www.boxetop.com
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد