X
تبلیغات
زولا

بوی عطر مادر

خاطراتم

خاطر ه مجنونی که شهید شده

سادگی از سرو رویش می بارید 


مثل مرغی که از سرما سردش باشه سرشو کرده بود توی کلاه اور کتش


 ازش خواستم علت مراجعه به بیمارستان را برای ثبت در دفتر بگه .


سرشو همون طوری که پایین انداخته بود گفت آمده تا قلبش رو چک کنه  .


 نوشتم  دلیل مراجعه قلب ؛ متوجه شد گفت :اینطوری ننویسین فکر میکنند سکته کردم


گفتم: چی بنویسم خوبه؟


گفت: بنویسید علت مراجعه کمی درد،


گفتم: نمیشه چون باید قید بشه،


شونشو با انداخت گفت: باشه


راهنمایش کردم به اتاق  معاینه .........


 نیم ساعت بعد  روی تخت معاینه دیدمش که داشت با دکتر یکی دوتا میکرد . ت


ا رسیدم بالای سرش دیدم ملحفه رو کشید روی سینه اش ولی دکتر ازم خواست براش لباس بیارم برای بستری


خودشو جمع کرد گفت: دکتر مجبورم نکنید فرار  کنم دارو بده تا برم


 کنجکاوی کردم فهمیدم توی سینه اش نزدیک قلبش سه تا ترکش ریز و درشته


با بغض  و آهسته گفتم :مادرت بمیره که اینطور شدی.


مثل اینکه فهمیده باشه گفت :اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکسته لیلی


دکتر که متوجه نبود گفت : لیلا خانم رو اگر دوست داری باید درمان بشی......


لبخندی از روی ناراحتی زد و گفت برای همین لیلاست که میخواهم امشب بستری نشم


دکترو صدا زدن رفت بیرون


  بهش گفتم چرا نمیخواهی بستری بشی؟؟


گفت آباجی شما رو به خدا به کسی نگو من باید برم شناسایی


چون درد داشتم خواستم مسکن بگیرم که یهو توی شناسایی کار دست کسی ندم  و صدام بالا نیاد


گفتم :شهادت دست خداست اون هر وقت بخواهد  قسمتت میشه ولی باشه با دکتر صحبت میکنم


دکتر که چند روز نخوابیده بود از حرفهای من و اصرار اون جوانمرد اشکش در آمد؛


 گفت :رضایت بگیر بزار بره  .. من نمیدونم ما کی هستیم اینها کی هستن و سرشو توی دستاش گرفت


وقتی رفتم بالا سر  بیمار دیدم دستشو دوطرف سینه اش گذاشته فشار میده گفتم: دکتر قبول کرد و گفت با رضایت خودت می تونی بری


گفت:  ممنونم این کارشما رو فراموش نمیکنم 


میخواستم بگم شفاعتم کن روم نشد


  براش دارو گذاشتم و ازش رضایت گرفتم


وقتی خواست بره تسبیحشو گذاشت روی میز دکتر گفت اینو از من قبول کنید


دکتر تسبیح رو پس داد ولی وقتی رفتش دیدم تسبیح روی میزم جا مونده


یک ماه بعد که توی لیست شهدا  برای  پیدا کردن اسامی میگشتم چشمم به اسم همون مجنون افتاد  نوشته شده بود علت شهادت انفجار مین

تاریخ ارسال: شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 12:05 ب.ظ | نویسنده: سید | چاپ مطلب
نظرات (1)
شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388 12:14 ب.ظ
سحر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم
جای شما توی جمع ما خیلی خالیه.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد