بوی عطر مادر

خاطراتم

سفرنامه سرزمین نور قسمت اول

بسم الله نور بسم الله نور علی  نور......

خواستم چند روزی رادر پایان سال به خود و خانه دل رسیدگی کنم وبرای همین تلاش کردم تا با زیارت شهدا  دل را شتشویی دهم رفتم که نام نویسی کنم هر چه تلاش کردم سود نداشت . ناامید شدم وقتی یکی از دوستان فرمودن از خود شهدا بخواهید تا کمک کنند. دست به دامان شهدا شدم. تا اینکه آن پیامک و اجابت از شهدا؛ نام نویسی شدم.بله بلیط سفر را فرستادند (اینجا نیزار شهداست شما میتوانید وارد شوید)راستش چند سال بود که از آن دیار رانده شده بودم . خیلی محتاج زیارت بودمو روز جمعه روز شهادت امام حسن العسکری بعد  از دعای ندبه راس ساعت 9 صبح از شهر و دیار راهی دیار جنوب شدیم.حرکت به سرزمین نور اغاز شدو این بار کسانی قدم بر تربت شهدا می گذارند که شاید بعد از سالها برای اولین بار به این فیض میرسند .

بسم الله نور بسم الله نور علی  نور......

خواستم چند روزی رادر پایان سال به خود و خانه دل رسیدگی کنم وبرای همین تلاش کردم تا با زیارت شهدا  دل را شتشویی دهم رفتم که نام نویسی کنم هر چه تلاش کردم سود نداشت . ناامید شدم وقتی یکی از دوستان فرمودن از خود شهدا بخواهید تا کمک کنند. دست به دامان شهدا شدم. تا اینکه آن پیامک و اجابت از شهدا؛ نام نویسی شدم.بله بلیط سفر را فرستادند (اینجا نیزار شهداست شما میتوانید وارد شوید)راستش چند سال بود که از آن دیار رانده شده بودم . خیلی محتاج زیارت بودمو روز جمعه روز شهادت امام حسن العسکری بعد  از دعای ندبه راس ساعت 9 صبح از شهر و دیار راهی دیار جنوب شدیم.حرکت به سرزمین نور اغاز شدو این بار کسانی قدم بر تربت شهدا می گذارند که شاید بعد از سالها برای اولین بار به این فیض میرسند . اینان فرسنگها راه را برای درک و احساس لحظاتی می پیمایند که تا عمری برایشان پشتوانه گردد. راستش داشتم حال واحوالی با دل خود می کردم با گذشتن ازخیابهن شهرحالم دگرگون شد کنار بلوار بنرشهدا روبرو شدم از ته دل افسوسی به حال دل غافلم خوردم . در همون حال با صحبت خواهر کناری ام به خود امدم گویا دوتا جوان با لباسها و سرو شکل بسیار زننده ای کنار بنر ایستاده بودند .  خدایا به دل مضطرارباب و مولایمان  توی این روز شهادت پدر بزرگوارشان مرهمی بگذار؛ باز دل شکست، وباز دعای ندبه دل شروع شد.

در طول سفرازشهر ها و بیابانها گذشتیم تا به وادی تربت سرخ ومعطروغریب شهدارسیدیم. شهری که یاد آور بخشی از گذشته نه چندان دور بود با یاد آن ایام واین دیدار دوباره گرمی خاصی در وجودم جان گرفت.

وارد اردوگاه شدیم برنامه استقبال برایمان تدارک دیده شده بود .و حضور چند تن از یادگاران دفاع مقدس و روایتگران جوان خواهر و برادر که خدمتگزاران میهمانان و مسافران قافله نور بودند هر کدام خوش امد گویی خاص خود را داشتند. در سوله هایی که سالها پیش استراحتگاه رزمندگان دفاع مقدس بود محا استقرار ما شده بود.بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شما و استراحت و شرکت در جشن سالروز آغاز امامت امام عصر عج با مدیحه سرای و قرائت اشعاری در این باب و پخش شیرینی نیمه شب  شد .سپس خاموشی اردوگاه داده شد و غالبا به استراحت پرداختند.و من طبق معمول نتوانسم بخوابم از خوابگاه بیرون امدم به خلوتگاهی که وسط صبحگاهی درست کرده بودند رفتم. جوانها را دیدم کهدر خلوت خود مشغول راز و نیاز بودند بعضا هم کنار قایق شکسته وسط میدان نشسته بودن و با خود نجوا میکردندو من هم نشستم اینطور نوشتم:

یک روز خطر سفر در راهی که انتهای آن به آسایش در خاک مرغان سبک بالی می شد که سالها جنگیده اند و بعد از حماسه ها و دلیر مردی و ایثارها لبیک به دعوت حق گفتند و آسمان شهرمان به انتظار بازگشت سرخ و خونین شان  منتظر ماند. و در فرج نامه بازگشت کبوتران حرم جنوب ایران نام عاشقانه شان برای همیشه ثبت و در دفتر معرفت قلم های آخته و اثبات و املای حدیث بودنشان به اثبات و شوریدگی  در راه بندگی و تقلید آگاهانه همیشه جاوید شد.

فردا برای حضور بر یر تربت معطرشان خود را به خاک و آفتاب مکشیم تا شاید ذرهای ارادت خود را به ایشان ثابت کنیم. ای یاران خفته در خاک گرم کربلای ایران می اییم از شما تَبرک گیریم تا باقی عمر بوی سریر و سرای عارفانه شما  بر پیکره زندگیمان رونق بخشد.امشب آغاز امامت عزیزترین وجود عالم یعنی امام آخرین را در جایی جشن گرفتیم که زمانی یاراناش مهیای نبرد با خصم دون می شدند و این خود فال نیک و خیری بزرگ می باشد.

بعد از نوشتن کمی مناجات و تفحص در احوال خود ساعت  3:30بامداد  و کلامی با بیدار دلان شب به استراحت پرداخته  و یک ساعت بعد همه برای عبادت و مناجات  برخاستیم و بعد از زیارت عاشورا مهیای زیارت تربت شهدا شدیم.قبل از حرکت هدایایی از طرف بسیج داده شد (یک عدد سی دی و یک چفیه)دختر جوانی را دیدم که گریه کنان میگفت شهدا ممنونمو بعد رو به بنده کرد و گفتمن اولین حاجتمو گرفتم . گفتم خوش به حالتون چطور فهمیدی حاجت گرفتی؟

چفیه را توی بغلش فشار داد و بوسید ایناهاش این حاجتمه از شهدا خواسته بودم وقتی بیام یک هدیه دریافت کنم تا بفهمم شهدا منو دیدن!!!و من هم از خود بی خود شدم..خدایا شهدا چی بودن که الان اینطور پاسخ می دهنداون جوانهای کنار بنر کجا و این جوانی که با برای چفیه ای که از نظر قیمت به اندازه پول یک پفک هم نباشه چطور خوشحال میشود کجا؟؟؟؟

بوسیدمش و ازش خواستم اگر حالی دست داد همه را دعا کند. یک موضوع قابل توجه دیگر این بود که خواهرانی که قبل از حرکت از شهرمان تغذیه و آب را ضرورتا با خود آورده بودندوقت حرکت به مشهد شهدا  کمتر کسی در دست خود آذوقه داشت.

 دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست**********چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به سوی فکه  کاروان حرکت کرد، ه روایتگر جانباز و یادگار دفاع مقدس مستقر در اتوبوس روایت میکرد و  سپس به اتوبوس دیگری رفت و راوی جوانی شروع کرد به روایت حماسه دلیر مردان و فرزندان با شهامت ان روزگار.ومن غرق در افکار و یاد آوری خاطراتسرخ و سپید خود.راوی پرسید به نظر شما چرا بچه های رزمند و دفاع مقدس کمتر از خاطرات خود صحبت میکنند  دوستم گفت بله چون ناین خاطرات عذاب اور است. ناخود اگاه گفتم نه چون این خاطرات همه دارایی اونهاست و نمیخواهند از دست اش دهند . بحث داغی شد. من عرض کردم بله بچه های جنگ خسیس هستند ولی باید از شهدا بخواهیم تا زندگیشان سرمشق شودو اینکه شهدا بخشنده هستند.یک مرتبه جو عوض شد نمیدونم چی گفتم که همه دلها شکست و چشمها بارانی شد.

مادر شهیدی با ما هم سفر بودگفت اخه چرا اگر رزمنده ها تعریف نکنند که ما ازاون روزهاو حالات بچه ها مون نمیتوانیم آگاه بشویم. از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است

ادامه دارد....

تاریخ ارسال: جمعه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 11:13 ق.ظ | نویسنده: سید | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد