بوی عطر مادر

خاطراتم

خا طره ای از دهه فجر

با سلام دو ستان لطف کردند و بنده را به بازی نوستالژی دهه فجر دعوت نمودند.

و قرعه به نام بنده هم خورد تا یکی از خاطرات به یاد ماندنی بنده هم از خاک خوردن بیرون آمده و به رشته تحریر درآید.

درست یادمه سال اول دبیرستان سال 58  بود ایام دهه فجر خیلی شلوغ و پرکار بودیم مخصوصا بنده و چند تایی از بچه ها

خلاصه سر از هر نهاد و اداره در می آوردم با همکاری برادر شهید جوانمردی رحمة الله  مجموعه نمایشگاه جنگ به روایت تصویر را راه انداختیم که کلی استقبال شد.

با بچه های بسیج ترتیب نمایشگاه انقلاب در خاطره ها رو برگزار کردیم و با  کمک بچه های انجمن مدرسه در گروه سرود و تئاتر و سخنرانی و ورزش زنگ ده روز انقلاب رابرنامه ریزی و اجرا کردیم

با سلام دو ستان لطف کردند و بنده را به بازی نوستالژی دهه فجر دعوت نمودند.

و قرعه به نام بنده هم خورد تا یکی از خاطرات به یاد ماندنی بنده هم از خاک خوردن بیرون آمده و به رشته تحریر درآید.

درست یادمه سال اول دبیرستان سال 58  بود ایام دهه فجر خیلی شلوغ و پرکار بودیم مخصوصا بنده و چند تایی از بچه ها

خلاصه سر از هر نهاد و اداره در می آوردم با همکاری برادر شهید جوانمردی رحمة الله  مجموعه نمایشگاه جنگ به روایت تصویر را راه انداختیم که کلی استقبال شد.

با بچه های بسیج ترتیب نمایشگاه انقلاب در خاطره ها رو برگزار کردیم و با  کمک بچه های انجمن مدرسه در گروه سرود و تئاتر و سخنرانی و ورزش زنگ ده روز انقلاب رابرنامه ریزی و اجرا کردیم

بنده که معاون انجمن بودم از طرف اتحادیه و بسیج دعوت شدیم توی چند تا دبیرستان دخترانه به اصطلاح سخنرانی و جذب مخاطب کینم و به قولی تبلیغ کنیم که خاطرات اونم خیلی شنیدنی هست.با یک عده از دوستان در گروه سرود بسیج سرود ای توسن بهاران را کار میکردیم.از طرفاداره اموزش و پرورش هم در مسابقات ورزشی شرکت داشتیم و از طرف حوزه مسابقات قرائت قران و تزئین مدرسه ،روزنامه دیواری؛ زدن تراکت ؛ساختن کلیشه وپخش سرود از بلندگو گرفته تا تمیز کردن مدرسه کمک مستخدم مدرسه و پختن آش صلواتی و فروش کتاب و برای جمع آوری کمک به جبهه و سرکشی کردن از  بهزیستی و شیرخوارگاه عیادت خانواده شهدا؛ عیادت از مجروحان برگزاری نماز وحدت ؛ورزش همگانی  و دعوت مسئولین ؛وشرکت در کلاسها و سخنرانی های اساتید که الان اکثرا شهیدان شهرمان را در بر میگیرندو................

 خلاصه عصر روز بیست بهمن توی سالن مدرسه ما که یکی از بزرگترین و مجهز ترین سالن های نمایشی وقت بود قرار بود نمایش شهید قلب تاریخ است رو اجرا کنیم. بنده که نقش علی (شهید) را داشتم که در نمایش شهید می شدم وباید دوستان بنده رو روی دستاشو حمل میکردن و با خواندن سرود منو نزد مادرم می بردند. چشمتان روز بد نبیند

نزدهمه حاضرین در   سالن اتفاقی رخ داد که هنوز اون لحظات را و حتی صداشونو به یاد دارم .

تا دوستانم منو بلند کردن نفهمیدم قلقلک شدم و از بالای دستاشون خودمو انداختم و بلند شدم . یک مرتبه همه سالن یک صدا فریاد می زندند شهیدان زنده اند الله اکبر... و دیگه نمیدونستم چیکار باید میکردم  برای اینکه خجالتمو قایم کنم خودم هم با اون ها همکاری کردم.

دیگه از اون به بعد شده بودم نقل دهن بچه ها و مسئولین تا منو میدیدن میگفتن شهید زنده چطوری و از این قبیل حرفها.

حالا  بعد از این همه سال دلم خیلی بیشتر میسوزه که چرا خدا این مقام رو به بنده عطا نکرد که لا اقل حرف این همه ادم به حقیقت بپیونده.راضی به رضای او همچنان منتظرم.

سخن عشق نه آنست که آید به زبان                 ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

از  دوستانی که این حرکت را راه اندازی کردند کمال تشکر را دارم هر چند خاطره بنده زیاد جالب نبود ولی نوشتم تا نسل سوم بدونن که میراث به جا مونده که الان نوبت ایشان هست ادامه بدهند.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 12:05 ب.ظ | نویسنده: سید | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد