X
تبلیغات
زولا

بوی عطر مادر

خاطراتم

+ یک حاطره از هزار خاطرات تو


بی سر و صدا وارد اتاق شد ،ای خدا!! یک بار هم زنگ نزد....درب راهرو را آهسته باز می کند تا یک نفر هم از صداش بیدار نشه .
سلام یا اهل منزل!! آخر چرا همیشه او باید اول سلام کند؟؟ علیکم السلام....کیف و کت را به اتاق می برد و ساعت و انگشتری را روی میز کارش می گذارد و بعد از پوشیدن لباس راحتی جوراب به دست راهی حیاط شد!!که دیگه صدام بلند شد...آی حاجی بسه تو رو خدا چرا اینکارو می کنید ؟ بابا وسط زمستون خدای نکرده دوباره بد حال میشین ها.. بیاین توی حمام جورابها رو بزارید خودم میشورم.....با صدای آرام گفت نه بابا خدا که راضی بشه تو دیگه نمی تونی امرو نهی کنی تا حالاشم خودش نگه مون داشته اینجا اذیتت کنیم .
خودتو ناراحت نکن....و این قصه هر روزش بود یک بار نشد حرفمو گوش کنه و با حرفاش ادمو نپیچونه...و باز هم رفت توی حیاط .
رفتم سر کیفش ببینم امانتی را برام آورده ولی.. حیا اجازم نداد ....حاجی امد داخل و گفت مریم اگر بدونی چقدر کار دارم... بیا بگو ببینم مطلب چی داری برام می خوام امادش کنم ؟ تا آمدم براش حوله بیارم خودش نهار رو هم کشیده بود و البته نهار که نه عصرانه آخه بیشتر اوقات نهار را ساعت 5 بعد از ظهر میل می کنه ... به به که هیچوقت از دهنش نمی افتد گفتم اگر ماست خالی هم بزارم جلو شما بازم به به باید بگین؟؟ حاجی با لبخند همیشگی که صورتشو مثل یک خورشید قزمز می کنه جواب داد به به.. به به به شما خانم خونه و به به به ..به این نعمت های خدا البته باید بگم . هر وقت خواستم به حاجی چیزی بگم یک جواب اماده توی آستینش داره تحویلم بده منم هم ساکت شدم تا نهار رو نوش جان کرد.طبق معمول تا نهار تمام بشه یواش درب حیاط رو باز می کنند و .....از سهمیه غذای خودش برمی داره و به پرنده ها می بخشه. و رفتن به حیاط همون و از خواب بیدارشدن محمد هم همان و تا به خودم آمدم دیدم دوباره صدای این پدر و پسر بلند شد و من هم رفتم ببینم چی شده.
حاجی تو رو خدا لباس گرم تنش نیست بیارینش توی اتاق وقتی حاجی ،محمد را آورد داخل گفتم یک بار هم نشد این عادت رو ترک کنید مگر روزهایی که توی بیمارستان بستری بشین و این کار رو دیگه نکنید .
حاجی قاه قاه خندید و گفت:اونجا میسپارم پرستار برای پرنده ها غذا ببره!!!!!!!!!محمد با صورت حاجی بازی می کرد و با شیرین زبانی می گفت :منم گنجشک با با حاجی هستم....خدایا این لحظات و شور زندگی را ازم نگیر...آمین
محمد با همون لحن زیبا و شیرین بچه گی ادای حاجی رو در آوردو می گفت :بسه با با من کار دارم برو تو اتاق و با کلمات قاطی تکرار می کرد .
بچه ام خودش وظیفه شو می دونست ولی بعضی وقت ها از حاجی به سختی جدا می شه ،حاجی بعد از یک ربع طبق معمول سراغ میز و سیستم و کتاب و دفترش می گیره. خلاصه کارهایی که برای خودش قرار داده شغل دومش همین نت است.
با خوندن مقالات و دست نوشته ها و حوادث و اخبار تحلیل و نظریه می نویسه و آماده می کنه و توی نت وارد می کنند در کل آگاهی و اطلاعات فراوانی دارن و البته بگم قلم خیلی روان شون تونسته توی دنیای مجازی هم مثل بیرون از اون بین دوستانشون محبوبشون کند. البته چیزی که من را وادار کرد این اعترافات را بگم تنها این ها نبود بلکه اون حسرتی هست که حاجی به دلم گذاشته باعث این شد... بله
شبها توی اتاقش با اون احوال بد و مریضی شان که بیشتر شبها دچار خس خس و تنگی نفس میشن تا سحر به کار می پردازن.
ای خدا برای اینکه از این حالات مریضی نجات پیدا کند باید استراحت کنه ولی این کارو نمی کنه .
ای خدا از این همه مریضی یه کم هم نصیب من کن تاحاجی راحت تر تنفس کنه
آمدم درب اتاق .حاجی نمی خواین استراحت کنید؟؟ حاجی با چشمای قرمز اما مهربان گفت بله می خواهم ولی!! اصلا بیا ببین تو رو خدا این دختر نه ساله شهید چه متنی نوشته و یا این پسر هیجده سالهای که اصلا جنگ و دفاع مقدس را تجربه نکرده چی از جبهه و شلمچه نوشته ...مریم جان از خودم خجالت می کشم این و ببین که یک وبلاگ پر از عکس شهداست و قطره های اشک حاجی کاری کرد که دهنمو بستم..و اشکهام به مدد اشکهای حاجی رسیدن ولی ای کاش میشد از خس خس تنفسهای حاجی چیزی کم بشه ودیگه قرار از من بریده شد.هق هق زنان سرم روی زانوهام گذاشتم وحالا نبار کی ببار....صدای حاجی به خودم آوردم که می گفت مریم جان بگو ببینم بین من و زندگی و بچه ها و..خدا کدام و انتخاب میکنی. با دست اشاره کردم دو یعنی خدا .. خوب مریم خانم اگراولی ها بد بشن برای رضایت دومین کار مثبت نکنند تو خوشحالی؟و بازم حاجی و گریه هاش...
و با هم همراه شدیم.. من گفتم حاجی از این همه خوبیتون نمی دونم چی بگم ولی شما با بقیه فرق دارید شما باید استراحت بیشتری داشته باشید...
که بازم با جوابش دلمو سوزوند و گفت:مریم ام ،برای استراحت وقت زیاد دارم اینقدر که تا صبح قیامت برام فرجه می دن...
که پریدم توی حرف شون و گفتم :اگر بگم غلط کردم راضی میشین؟ولی حاجی با همون لحن مهربانش
گفت: امریکا غلط می کند که بخواهد حرفی بزند....شما که فرشته این خونه هستید ...و   از روی صندلی  برخاست ، در اون حال گفت: فرشته منزل، شما شربت سکنجبین میل دارین ؟ گفتم بله بشینید تا بیارم.. حاجی خم تر شد و گفت: دندم نرم و چشمم ... چی آها ،چشمم می سوزه و خودم درست می کنم . آخه این از رشته های خودمه که توش قهرمانم و با خنده به سمت آشپزخانه رفت.
و صدای گام های حاجی ارامش از دست رفته خونه دلم را برگرداند و با این صدا طفل بیدار شب در قلبم آرام گرفت و صدای آهنگ گام هاش،مانند آهنگ آرامش بعد از طوفان بسیار دلنشین بود.
حاجی الهی همیشه سایه ات بر خانه ما مستدام باشد . انشاالله


تاریخ ارسال: دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 11:44 ق.ظ | نویسنده: سید | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد